تبليغاتX
アリレサ






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


アリレサ

خنده ي تلخه من از گريه غم انگيزتر است ، كارم از گريه گذشته بدان مي خندم

سلام سلام. من می‌خواستم هر روز بنویسم ولی‌ واقعا وقت نمی‌شه. روزا هم کلاس میرم هم میرم سر کار. امروزم چون اینجا روز مادره، گفتم بیام بنویسم. جاتون خالی‌ رفتیم یه رستوران توپ. خیلی‌ خوش گذشت. تو زندگیم شاید خیلیا بهم بدی کرده باشن، ولی‌ من از هیچ کدومشون کینه به دل ندارم و همشونو دوس دارم. مامانم هم دوست دارم و می‌دونم که خودشم نمیخواسته منو تنها بزاره. بالاخره سرنوشت هر کسی‌ یجوریه. دیشب یه فیلمی دیدم که خیلی‌ روم تاثیر گذشت. اینکه آدمای اینجا چه قد فهمشون بالاست و به دیگران ارزش قائل میشن. خیلی‌ خوشحالم که اینجام و تنها چیزی که بعضی‌ وقتها آزارم میده، اینه که تنهام. البته بعضی‌ وقتها عاشقه تنهاییم. این ترم چون آخرین ترممه، خیلی‌ درسام سخت شدن. واسه همین زیاد نمیتونم بشینم بنویسم یا با دوستم چت کنم. ایشالا زود تموم می‌شه و من برمیگردم :). البته گوشیمو عوض کردم و می‌تونم با اون همیشه آنلاین باشم اما باید زیاد درس بخونم.

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت10:36توسط Alireza | |

سلام به اونی که داره نوشتهٔ منو میخونه. نمیدونم از کجا شروع کنم ولی‌ اینکه بنویسم رو یکی‌ بهم گفت انجام بدم که خیلی‌ واسم عزیزه. این روزا خیلی‌ حالم خوب نیس. دلم زیاد میگیره و اینکه کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم، خیلی‌ بیشتر از ایران عذابم میده. فک کنم با نوشتن آروم بشم، چون دیدم خیلیا این کارو انجام میدان. چند روزی می‌شه که امتحانام تموم شدن و واسه اینکه سرگرم شم میرم تو کالج و کمکشون کامپیوتر هارو نصب می‌کنیم. اینکه بهم ارزش قائل میشن و باهم میخندیم اونجا خیلی‌ بهم روحیه میده. اما وقتی‌ میام خونه، انگار که اصلا اون خنده‌ها در کار نبوده. می‌دونم که دنیا خیلی‌ قشنگ و منم همیشه سعی‌ کردم قشنگ ببینمش ولی‌ همینکه داره قشنگیش از تار بودن در میاد و واضح می‌شه، یکی‌ ، یجایی، یجوری، یکاری می‌کنه که تار بمونه و هیچ موقع واضح نشه. می‌خوام از روزام بگم، چی‌ کارا می‌کنم و از این جور چیزا. دیروز که جمعه بود و طبقه معمول شب قبلش چون تا دیر وقت بیدار بودم، نزدیکای ظهر بیدار شدم. مثل بقیه روزام معمولی‌ بود فقط شبش یه مهمونی دعوت بودیم، یه ایرانی‌ که تازه اومده بود واسش مهمونی گرفته بودن. با ۳ تا از بهترین دوستایی که اینجا دارم رفتیم و خیلی‌ خوش گذشت. کلی‌ خندیدیم ولی‌ من یکم ناراحت بودم و زیاد نمیتونستم حرف بزنم. ولی‌ بعدش خوب شدم. یکمم رقصیدیم و بعدش اومدیم خونه. اگه این ۳ تا نبودن من اینجا مطمئنان دق می‌کردم. امروزم که شنبه بود، صبح دیر بیدار شدم و تنها کار مهمی‌ که کردم این بود که رفتم فوتبال. دلم خیلی‌ واسه یکی‌ از دوستام تنگ شده ولی‌ دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم. الان که این چیزارو نوشتم احساس آرامش می‌کنم یکم. خدا کنه بازم بتونم بنویسم.

+نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت21:33توسط Alireza | |

تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت

+نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت10:59توسط Alireza | |